بی عنوان

ساعت یازده و نیم است. از کی نشسته ام روی تخت و سرم سُر خورده به سمت انفجار قریب‌الوقوعش؟ نه و نیم ده بوده گمانم از وقتی اشک‌هایم بند نیامده. خیلی وقت است خبر نمیخوانم چون فکر میکنم روحم دیگر گنجایش این همه حماقت و قساوت و کثافت و سئیات دیگر را ندارد. اما نمیدانم چه چیزی در عکس پیکر ِمشت بسته پسر جوان بود که میروم داستانش را بدانم. اما کاش ادامه میدادم به گذر کردنم از همه چیزِ این روز‌ها. نوشته الصاقی پیکرش تیر خلاصی بود بر همه چیز انگار. نویسنده را میشناختم و میدانستم قلم دردناکی دارد؛ این بار دردناک‌ترین است. خودش هم این را میداند و در متن هزار تف و لعنت نثار خودش و بقیه کرده است. و من هم با او موافق میشوم در لعنت کردن خودم. کم‌کم بدنم گرم میشود و سرد میشود و حالم ناخوش‌تر. از این همه درد این روزها کلافه‌ام. حالم به هم میخورد. میخواهم این‌ها را نبینم و نشنوم. که هر چه قدر خودم را میکشم بیرون از لجنزار انگار فایده ندارد. باز دست و پایم گیر میفتد و به درونش کشیده میشوم. انگار ریشه‌هایم در درد و خون این خاک باشد. ولی نمیخواهم. نمیخواهم دیگر از ظلم و جبر و فقر و خون بشنوم. حداقل نمیخواهم دیگر اسم سیستان و بلوچستان و خوزستان و کردستان آه از نهادم بربیاورد. نمیخواهم دیگر ویدیوی پایین آوردن تن بی جان کولبر ۱۴ ساله را از بین برف و بوران ببینم در حالی که هم‌روستایی‌هایش با دست خالی پیدایش کرده اند و میگویند شهید نان داده ایم؛ روایت را بشنوم که لباسش را وقتی در بهمن گیر کرده در آورده تا برادر بزرگترش زنده بماند. نمیخواهم بدانم که بار شانه‌های نحیفش در آن برف و زیر تیرهای آماده به شلیک ۳۰، ۴۰، ۵۰ کیلو بوده است. تلخ‌تر این است که نمیخواهم بفهمم جسد برادر بزرگترش را از رد خون‌های ریخته‌شان زودتر از خودش پیدا کرده‌اند‌…
دغدغه‌ها و دردهایم در چشمم تبدیل میشوند به مسخره‌ترین چیزهای ممکن. مگر مهم است که هنوز نمیدانم از جان خودم و این زندگی چه میخواهم؟ مگر مهم است داغ پدربزرگ و مادربزرگ از دلم نمیرود؟ مگر مهم است سایه‌ی نگرانی‌ها و سختی‌های بالقوه زندگی؟ چه پوچ است که دردم گرفته از اینکه کسی را دوست دارم که مرا دوست نداشت. چه قدر مضحک به نظرم می‌آید زندگی‌ام.
دیگر نمیخواهم بشنوم و ببینم و بدانم وقتی کاری از دستم بر نمی‌آید. به جایش دلم میخواهد سرم را بگذارم گوشه‌ای، لالایی مظلومانه کردی‌ بشنوم و آن قدر غرق در اشک خواب ببینم لباس گرم برده‌ام و انگشت‌های مشت یخ‌زده‌اش را یکی یکی باز میکنم و فرهاد هنوز زنده است، تا بمیرم.
.
اینجا امید خیلی زودتر از انسان مرده است.
.

2 پاسخ به “بی عنوان”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *