یک خاطره

این روز‌ها موقع نوشتن اکثرا افکار ناراحت‌کننده و منفی از ناخودآگاه می‌آیند در ذهن و قلم نوشتن را مسموم میکنند‌. این است که با وجود اینکه لبخند بر لب دارم، متن‌ها تلخ و گزنده و بی‌رحم شده‌اند‌. تصمیم گرفته‌ بودم غم روی غم نگذارم و تا کلمه‌ها مهربان نشده‌اند چیزی اینجا  ننویسم.

اما امروز یک خاطره محو یادم آمد که دلم را بیشتر سوزاند از روزهای سخت قبل و برای خودم باید بازگویش میکردم. گمانم دو ماه بعد از فوت مادربزرگ بود که یک روز دیگر خیلی دلتنگش شدم و نمیدانستم چه کار کنم. سال کنکور بود و در تنهایی‌ام انتخاب زیادی نداشتم برای پذیرش و کنار آمدن با نبودنش. باید میپذیرفتم، به سرعت و بی‌طغیان و حواس را بر درس متمرکز میکردم. باید کنار می‌آمدم که به جای اتاق خانه‌اش، شش ماه در اتاق واحد خالی طبقه پایین دایی زندگی کنم و فقط به کنکور فکر کنم.
به هر حال روان خسته ی آن روزهای من تصمیم گرفت به دیدار مادربزرگ برود. یک جعبه شیرینی خریدم از سر کوچه و راه افتادم به سمت خانه. از در جلو که به طرز عجیبی باغچه‌اش سرسبز شده بود، گذشتم و کلید را انداختم و به در باز سلام کردم، به خانه خاموش، به بسیاری گلدان‌های کوچک و بزرگ نیمه‌جان، به عصای چوبی گوشه دیوار، به کفش‌ مشکی خاک خورده، به روفرشی‌های طبی جفت شده. چراغ‌ها را روشن کردم و چشم چرخاندم به همه‌جا. هال‌ها، اتاق‌ها، حیاط‌پشتی، آشپزخانه. بعد جعبه ی شیرینی را با دو پیش‌دستی گذاشتم روی میز خاکستری از خاک و با روپوش مدرسه روی مبل نشستم و زل زدم به باریکه نور افتاده بر پشتی‌ سرخ دست دوزی که از میان در نیمه‌باز اتاق پیدا بود و کسی بهش تکیه نداده بود.
نمیدانم چرا آن روز‌ها فکر میکردم اگر تحمل کنم و قوی باشم، روز‌های سخت تمام میشوند. دیگر زندگی می‌آید و دست میزند بر شانه‌ام و میگوید تنهایی و غم و فشارها را خوب تحمل کرده‌ام و حالا وقت آن است بروم و به هر چه میخواهم برسم. که رسیدن چه، دو دستی تقدیمم کند آن عشق و آرامشی را که تمام عمر دنبالش دویده‌ام. جوانک ابله‌ای بودم حکما، چون زندگی بعدش هیچ وقت آسان نشد. سختی‌ها هی بیشتر آمدند و من سعی کردم قوی‌تر باشم. اما گاهی‌وقت‌ها از قوی‌ بودن خسته میشوم، از جنگیدن. همین.
…..
میدانم از این روز‌های تیره‌ آن سال‌هایم زیاد مینویسم و میگویم، اما احساس میکنم آن قدر باید که دیگر موقع بازگویی اشک‌هایم جاری نشوند. که این روش من برای مقابله با هر دردی‌ است.

آن قدر از تو بگویم و بنویسم که دیگر اشک‌هایم جاری نشوند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *