سرگردون چرایی…

“تو که نازن‍ده بالا دلربایی/ تو که بی سرمَه چش‍مون سرمَه‌سایی

تو که مُشکین دو گیسو در قفایی/ به مو گویی که سرگردون چرایی”

…………………….

این جهان خیلی بزرگ است. این را چندی است که ایمان آورده ام. آن قدر بزرگ است و ما هیچ نیستیم که نسبت‌ این دو، طوری نمیشود که به بی‌نهایت میل نکند. در این جهان، بی‌شمار کهکشان است و در هر کدام بی‌شمار منظومه و در هر کدام بی‌شمار سیاره. اگر تمام این بی‌شمارها را با هم در نظر بگیریم، کهکشان راه شیری‌ هیچ است و منظومه خورشیدی‌مان هیچ‌تر و ما در این کره‌ی گرد هیچ‌ترین.
پس چرا کردارم گونه‌ایست گویی چیزی مهم‌تر وجود ندارد در زمین از اتفاق‌های در قلب من؟ چرا وقتی در این ریزترینِ نقاط، باران که میبارد میگذارمش به حساب هم‌آهنگی با احوال دل خویشتنم؟ چرا زمانی که چشمانم را میبندم، احساس میکنم سنگینی شانه‌هایم، سنگین‌ترین سنگینی وجود است؟ و تاریکی پشت‌ پلک‌هایم، از تیره‌ترین سیاهی سیاه‌چاله‌هاست؟ انگار که دل من با این همه‌ی متعلقاتش از تمام عالم عظیم‌تر و عمیق‌تر است.
چرا هیچی خودمان را نمیپذیرم که برسم به مهم نبودن؟ به هیچِ مهم نبودن که حقایق لایتنهی به تکرار میکوبانند در صورتم؟ چرا نمیتوانم قبول کنم که این درد و رنج‌ و زجر‌ها به معنای واقعی، پوچند و ناچیز؟ که رنجوری ما هیچ است. که ما هیچ‌ایم. که ما هیچ هم نیستیم (ع‌ج‌م).

2 پاسخ به “سرگردون چرایی…”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *