چهل

این بار میخواهم بگویم که دوست دارم شبیه تو باشم. و بعد از بیست و دو سال زندگی، حالا که چهار سال است نیستی این را فهمیده ام. دوست دارم شبیه تو محکم باشم و بار جفای روزگار را یک تنه به دوش بکشم. شبیه تو صبور باشم و در عین اندوه قوی بمانم. شبیه تو غمخوار دیگرانی باشم که کسی را ندارند. شبیه تو هنرمند باشم و  لطافت را به زندگی بیاورم. شبیه تو عاشق باشم که بعد از باباحاجی مثل فرهاد بودی به وقت شنیدن مرگ شیرین، ناباورانه بر بیستونی که کنده بودی. شبیه تو مخلص باشم، که بعد از عمری یاحسین گفتنت، روز اربعینی جواب حقیقی شنیدی. از آن روز داغی را در دلم نشانده اند و سرد نمیشود. که چرا درک حضورت را نکرده ام تا الآن با غم حسرت دست در گریبان باشم و هر چه قدر بگویم و بنویسم، التیام پیدا نکنم. یک بار اربعین میایم کربلا مامانی‌جانم، گوشه‌‌ی آن شش گوشه پیدایت میکنم. آن وقت شاید آبی بر آتشم بریزند.

 

2 پاسخ به “چهل”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *