سه پاره بی ربط

” آیا کسی آن قدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟”
تا به الآن برای سختی ها دو نوع پیدا کرده ام. این روزها زندگی سخت است. سختی ای کلافه کننده و اشک آور که منتظری تمام شود و نمیشود. هیاهو دارد و داد تو را هم در می آورد، اما اگر خودت را پیدا کنی از لا به لای همین ها یاد میگیری و بزرگ میشوی و قوی میمانی. طاقت فرساست ولی مدتی را تاب می آوری تا بالاخره عادت کنی و از پسش بربیایی. اما این روزها زندگی سخت است. سختی مصیبت بار و جان فرسا. سختی نوع دیگر، که زخمی مینشاند بر جانت و عمیق میسوزاند. جوری که میدانی نه عادت کردنی در کار است نه بر آمدنی؛ فقط سر تسلیمی که خم میشود و پشتت را میشکاند (!). مثل سختی مانده در جان من از آن بعد از ظهر روز تابستانی. از جنس دردی که قلبت را ترد میکند و با هر لمسی پودر میشود و میریزد پایین. میشوی مثل تنه ی توخالی درخت، پوسته بی روح و غمگین.
این قدر دوست دارم دائم بنویسم از در و دیوار، از زمین و زمان، از بالا و پایین، از جریان و رکود، از این زندگی و مردگی! اما نمی آید و نمی آید. دوست دارم تعریف کنم در این سایت بی مخاطبم که چرا دوست دارم آلمانی بخوانم؛ که چرا سبز پسند شده ام؛ که آن روز بعد کلاس وقتی سر بالایی اندیشه را قدم میزدم طرف مترو به چه فکر میکردم؛ که این هفته وقتی با میم و بعد با شین میرفتیم حرم از چه حرف میزدم؛ که امروز و آن روز در بخش پروتز چه شد و چه قدر محکم شده ام که باز فردا، مثل فردای پروتز، قصد دارم قوی باشم و ادامه بدهم، به جای رویه سابق گیج و ناراحت شدن و دنبال دمم گشتن 🙂 ؛ که داستان من چه بوده و چه هست و چه دوست دارم بشود؛ که چرا با آن گربه هزار رنگ ساقدوش همذات پنداری میکنم و اسمش را گذاشته ام پارام پارچا؛ که چرا اینجا را تقریبا از همه آدم های مهم زندگی ام پنهان کرده ام؛ که امروز از وسط خیابان دویدم تا ماشین بهم نخورد چون حواسم پرت تو شده بود.
و هزاران مسئله مربوط و نامربوط که سرم درد میکند که بنویسمشان. اما نمیتوانم، یا شاید نمیخواهم که بتوانم.
کاش بخواهم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *