قهرمان

راستش بیشتر آمدم گرد و خاک اینجا را بگیرم؛ باید دوباره بنویسم.

از آخرین خاطره‌هایم از تو، آن نیمه شب تابستانی بود که من و محمدمهدی بیدار مانده بودیم و در اتاق رخت‌خواب‌ها و آن بوفه قدیمی دایی، با کتاب‌ها ور میرفتیم‌. راهرو تاریک بود و در اتاق را که باز کردم، یکهو ظاهر شدی و من ترسیدم و تو خندیدی، هر چند بیماری اذیتت کرده بود و میکرد و چند وقتی بود خنده‌ات را ندیده بودم، چند بار بستری شده بودی و هر بار قندت را نمیشد کنترل کرد. آن شب ولی در چشم من خنده‌ی درخشانی کردی.

آرامشت خب از یاد آدم نمیرود؛ قبل‌تر از آن شب، یک روز عمه‌ی مامان و دخترهایش آمده بودند دیدنت ولی حالت زیاد خوب نبود. همه بودیم، آن خانواده‌ی بزرگی که حالا کم‌و‌بیش پخش و پلا شده‌ایم. عمه این‌ها رفتند و بقیه بردنت بیمارستان. بیشتر آدم‌های خانواده داوطلب شدند با ماشین دایی بیایند که مطمئن شوند حالت بهتر میشود. من اما نه؛ میدانستم شاید حالت بهتر نشود و هنوز زود بود، باید اشک‌هایم را پشت پلک‌هایم نگه‌ میداشتم. تو قهرمان آرام و بی‌سر و صدای من بودی و نمیخواستم روی تخت بیمارستان ببینمت. ولی تا دم ماشین آمدم و دیدم مثل همیشه با آرامش و صبر و صلابت حالا خمیده‌ای، نشسته‌ای با لباس‌های بیرونت که همیشه یک‌جور بودند، اما تمیز و مرتب. موهای در هفتاد و چند سالگی مشکی‌ و قشنگت اما نامرتب بود و دویدم از خانه شانه‌ات را آوردم و برایت شانه زدمشان و زیر لب تشکر کردی، چندبار و من آن چند ثانیه را یادم نمیرود.

هیچ وقت خب صدایت را بلند نمیکردی. حتی دو سه سال قبلش، آن‌باری که من به زعم خودم نوجوان سرکشی شده بودم و مامان و بابا که نبودند و تو و مامانی آمده بودید پیش من و مصباح و محمد؛ نرفتم مدرسه و خودم را زدم به گلودرد. بعد از دفتر مدرسه زنگ زدند که الّا و بلّا باید بیایی و مجبور شدی مرا برسانی مدرسه، توی راه سکوت بود و وقتی رسیدیم و تشکر کردم، راه برگشت را پرسیدی و آخرش زیر لب آرام گفتی دیگر از این کارها نکن. جا زدن بود منظورت. در مرام تو نبود ولی من نمیخواستم با آن کلاس ریاضی که از معلمش بدم می‌آمد و مشق‌هایش را ننوشته بودم و مجبور بودم بروم، مواجه شوم و مریضی را بهانه کردم؛ گفتی نکن. از مسئولیت، از سختی فرار نکن. حرفی که فقط زیر لب بهم گفتی، ولی در طول زندگی‌ خودت بهش عمل کرده بودی. آن موقع در پانزده سالگی‌ام گفتی باباحاجی، اما من تازه دارم میفهمم فرار نکردن یعنی چه. با زندگی مواجه شدن را جدیدا دارم یاد میگیرم. با زندگی کنار آمدن را باید از تو و مامانی یاد میگرفتم، ولی آن قدر زود تنها ماندم که حالا فقط خاطراتم و حرف‌ها و یادهای اطرافیان مانده است برایم. باید از دل آن‌ها تکه‌ها را بچینم سر هم، که درس خواندی و هجده سالگی رفتی ابوظبی خاکی، با آن هواپیماهای ملخی که باعث شده بودند تا آخر عمر دلهره داشتی باشی از پرواز؛ و کار کردی چند سال تنهایی، نزدیک به شصت سال پیش و عاشق شدی در یک بار برگشتنت به یزد ولی باز رفتی و چند سال دور بودید از هم. بعد هم که دیگر کارت تمام شد، با مامانی آمدید تهران برای زندگی. کارهایی که من هنوز هم جرات انجامش را ندارم راستش.

خیلی برایمان میگفتی از ابوظبی خاکی، جنگ‌جهانی دوم و قحطی‌اش در یزد، از کشف حجاب اجباری که یادت بود چادر از سر مادرت کشیدند و درخت بزرگ هنزا که شصت نفر در تنه‌اش نشسته جا میشدند و در سیل بزرگ آن سال، کنده شد و رفت. از آبله سال‌های قبلش که عمو اسد گرفته بود و فکر کرده بودید از دست میرود، ولی خوب شده بود و جای تاول‌ها مانده است روی پوستش. از قبلترش هم میگفتی، که مادر حامله‌ ۱۳ ساله‌ات نشسته بود لب باغچه که تو تصمیم گرفته بودی به دنیا بیایی، همان لب باغچه. 

از قبل انقلاب و بعدش میگفتی؛ از آدم‌ها و جاها و از ایران. گوگوش بچه بوده قبل از انقلاب و یک‌بار اتفاقی دیده بودی‌اش، و میگفتی هایده صدای قشنگی داشته. خوشت نمی‌آمد کسی از شاه پیشت بد بگوید و از امام هم. وقت‌های اذان‌سجاده‌ات را از همان‌جای همیشگی گوشه راهرو برمیداشتی و قامت میبستی. بچه بودم که چند بار مثل مامان قایمکی پشت سرت نماز خواندم. انگار میدویدم تا به تو برسم، مثل کوه رفتن‌هایمان در هنزا که همیشه جلو می‌‌افتادی و میگفتی خسته نشو، ببین من کجا ایستاده‌ام، خودت را برسان. خودت بودی دیگر همیشه، همان خود آرام و استوار و تلاشگرت، که کاش من هم کمی شبیه‌ات بودم. این نوه‌ی سوم دختری‌ات که حالا در بیست و دو سالگی میخواهد خیلی بیشتر شبیه‌ات بشود، دلش میخواهد فریاد بزند و به همه بگوید چه قدر بزرگ بودی و چرا قهرمانش هستی، زندگی‌ات را برای همه تعریف کند و تحسین‌شان را بشنود، بعد سر بالا بگیرد که این باباحاجی من است. قهرمان من است؛ ولی دیگر تو را ندارد. نداشتنت میدانی چگونه است؟ در ذهنم انگار جای خالی‌ای نیست. دور تصویرم از تو، هاله دردناکی‌ است از نبود ارتباط‌. یکبار محمد گفت وقتی به رفتن تو و مامانی فکر نمیکند، انگار هستید و فقط با هم حرف نمیزنید‌. یک‌جایی پشت آن ضمیر ناخودآگاه، به دلمان است که هستید، فقط ما دستمان بهتان نمیرسد‌. ما دستمان کوتاه است. حتی نبودنت اثری دارد از بودنت و جانم را قرص میکند، اما دستم کوتاه است.

قهرمان من بودی، خیلی زود از دست دادمت و دیر این را فهمیدم. ولی میخواهم تلاش کنم که از زندگی فرار نکنم دیگر، میخواهم بیشتر شبیه تو بشوم باباحاجی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *