مجهول

امروز روز بیشتر از پنجاهم است. راستش این قدر از قرنطینه نوشته‌اند همه و من خوانده‌ام که انگار حرف جدیدی ندارم برای زدن. سعی‌ام را بیشتر گذاشته‌ام که از دل همه‌ی‌ این‌ها یک چیزی در بیاید و راست‌ترش این است که سخت است. همچنان که بخواهی از یک امر مجهول، یک امر معلوم را مشخص کنی. الآن مثل تقریبا همیشه، در این فکر که یعنی چه می‌شود. و نمیدانم چه می‌شود. و نمیتوانم حتی احتمالی بدهم که چه می‌شود. و ذهنم مانده و آن سوال‌های بی‌پاسخش. آسمان هم هیچ کمکی نمیکند، قریب به یک هفته است گمانم که خورشید را درست درمان و بدون ابر‌های تیره ندیده‌ام و چراغ اتاقم سوخته است، که مشکل بزرگتری است‌ شب‌‌ها. بهارمان سبز و تازه است اما من انگار شبیه شی کهنه‌ و داغانی باشم که دستمالش کشیده‌اند تا ظاهرش نو باشد.
_این وقت‌هایی که این حال می‌آید و دستش را میگذارد روی گلوی آدم_
آن شب هم دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم اگر این دمی که همین الآن رفت، دیگر بازنگردد؛ چه می‌شود؟ این همه فکر و خیال و رنگ جهان درون چه می‌شود؟ بعدش تاریکی‌ است یا چیزی ندیدن؟ مثل آنی که نابیناها می‌بینند چون سیاهی را نمی‌بینند و البته، همان را هم نمی‌بینند. یعنی قطع می‌شود به‌یک‌باره؟ انگار خط یا نیم‌خطی بوده که تا بی‌نهایت برود و یک‌ هو نقطه گذاشته‌اند سرش و دیگر نرود. یک نقطه. به چه غره‌ایم وقتی یک نقطه کارمان را می‌سازد.
فهمیده‌ام این را که از غم و جهل‌ام نسبت به سازوکار پناه میبرم به نوشتن و در وقت‌های دیگر حرفی ندارم برای گفتن. اما باید بیشتر بخوانم، بدانم، بنویسم و باز هم بخوانم تا بدانم که بنویسم، برای خودم.
اوامر روزگار سخت مجهول‌اند و معلوم نمی‌نُمایند.

[این نوشته سر و ته خاصی ندارد]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *