در نیستی ما

راستش نمیدانم اینجا چه کار میکنم! میخواستم بیایم بنویسم از خودم؛ که هستم، از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بوده است و چطور پریده ام این وسط :)) اما معمولا دست و دلم به نوشتن این چنینی نمیرود؛ و این بار هم نرفت. امروز در کلاس زبان پرسیدند که در وبلاگت چه مینویسی و در یک کلام گفتم از احساسات! و اکنون منِ سایت دار شده به لطف مهربانان، سعی بیشتری دارد در سرکوب عواطفش؛ که گاه و بیگاهی که تماشاگه رازم عیان میشود، نشود دیگر. این چنین است که حس خودم را نسبت به اتفاقات، ترجمان جهان اطرافم میپندارم اما به زعم منِ الآن، بعضی عوالم احساس با تمام عظمت باید در درونت باقی بمانند و از دست نامحرمان دور. شاید علت عالَم آمد که فبها؛ حال که نمی آید، دست نخورده بماند. آن قدر بماند که برای روشنایی روح و روان تاریک از این دنیای فانی، باشکوه تر و پرنورتر و گلوله آتش گرفته ای شود که نامش دل بوده است.
+ فکر به این که ما در جهان هستی چه قدر هیچیم. و باز در هیچی مان، هستی بزرگ تری از آن جهان نهفته است…

2 پاسخ به “در نیستی ما”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *