اگر

آدم در حکمت بعضی کارها میماند. یعنی هر چه قدر هم بخواهی با عقل و منطق ناقص خودت چیزی پیدا کنی؛ یافت می نشود. گشته ایم ما. مثلا در آن آخر تابستانی که مامان در سه ماهه اول حاملگی اش، چهل روز در بیمارستان مانده و ده کیلو کم کرده بود و تیروییدش مثل نمودار سینوسی بالا پایین میشد و دیگر از فرط تهوع و ضعف، نفس هم نمیتوانست بکشد؛ دکتر بابا را کنار کشیده بود که اگر وضع همین بماند و بدتر شود، یک آلترناتیو خاتمه بارداری است. یک احتمال چهل درصدی هم برای این اتفاق ها داده بود دستش. یخ کرده بود، آمد خانه و از گریه قرمز شده بود که مامان بزرگ ماجرا را فهمید. مامان آن قدر حالش بد بود که ویزای فوری داده بودند برای آمدنش. یک پا ایستاد که نمیگذارم؛ خودم پرستاری اش را میکنم تا خوب بشود و بچه به دنیا بیاید. وقتی گفتند شاید بچه فلان طور بشود و هزار بلا سرش بیاید، گفته بود اگر این طور شد خودم بزرگش میکنم، مثل بچه‌ی خودم. نمیدانم چرا، ولی آن قدر به زنده ماندن آن جنین راسخ شده بود که کم کم امیدش را مثل قاصدکی که با باد برود پخش کرده بود بین همه. القصه مامان هم آرام آرام حالش خوب شد و سر پا. مامان بزرگ رفت و وقتی برگشت، بچه هم صحیح و سالم به دنیا آمد.
من قدر زندگی را میدانستم، قدر عشق و عافیت را. قدر سلامت و توانایی را و وقتی اتفاقی میفتاد سعی میکردم معنای زنده ای را از درونش بیرون بکشم که سرپا بمانم؛ برای این سیاهی های روزگار دنبال رنگ میگشتم. یاد هدای شانزده ساله میفتم که در استانبول شادی کنان دنبال آرزوهایش میدوید. آخ یادم می آید چه خوشبخت بودم و نمیدانستم. و بعد سختی ها یکی یکی آمدند و من باز سعی کردم بایستم و نفهیدم در هر بار افتادنم، تکه ای دل را هم جا گذاشته بودم. نمیدانم، با اینکه غم های شخصی دردناکند و طاقت فرسا؛ ولی دردهای این خاک انگار ذره ذره روح زندگی را از درونم میکشد. فلج شدم از این اندوه های همگانی و ذره ذره توانایی زندگی کردن را از دست دادم. هر مصیبتی که بر ما فرود آمد چون پتکی بود که شیشه جانم را خرد کرد و چندی پیش، قصه ی فرهاد انگار تیری بود کشنده که حالا افتاده ام و دارم ذره ذره جان میدهم. انگار خون گرم را زیر تن حس میکنم که شرّه شده و میرود که برود. خون هاست که جاریست.
امروز در راه تهران ناگریز فرودگاه را دیدم و هواپیماها را شمردم و باز شمردم و باز. و دوباره ذهنم تصاویر را ساخت. میبینم خودم را که آغوشم پر از گل سرخ است و میروم به آن زمین سوخته که لاله بکارم از خون هایتان. صد و هفتاد و شش تا را گذاشتم در خاک و یکی هم برای فرهاد کردستان میگذارم. صد و هفتاد و هفت. ببخشید که بیشتر از این از دستم برنیامد کاری. من هیچ بودم برای تسکین دردتان. برای تسکین دردهایمان. درد وطنمان. بعد ناگهان یاد آن جمله کذایی میفتم: بنا به آمار رسمی، طی دو ماه اخیر بیش از هزار و هفتصد نفر در ایران کشته شده اند. اشک چشم هایم را پر میکند. حداقل هزار و پانصد و بیست و سه گل کم دارم.
و نمیدانم هنوز؛ چه بود که آن طفل به دنیا آمد که دردها بکشد و ببیند. رنجِ من، آن موجود سه ماهه حالا اینجا ایستاده، چه حکمتی دارد؟ چرا آمدم؟ اگر من قبل از اینکه من بشوم نیامده بودم به این دنیا، چه؟ ما که رنجوری مان هیچ است، ما، کجای این جهان ایستاده ایم؟

من مدیونم. من مدیون شده ام به خون سردار که این طور بی حرمت شد. خیلی وقت است مدیون شده ام به خون باکری ها و باقری ها که بی پیکر شهید عقب‌ نمی‌آمدند. که میگفتند جواب ندارم بدهم به پدر و مادرشان. آخ که یادم آمد ما صد و هفتاد و شش پیکر نداریم، چیزی نمانده ازشان. کسی نگفت ما جواب نداریم بدهیم به پدر و مادرشان… من مدیون شده ام به خون همه شمایی که رفتید‌. به خون امینی هایی که روی نارنجک خوابیدند تا همسنگرانش بمانند. به خون پورطباطبایی‌ها، به خون ساده‌ها، به خون شفیعی‌ها. به خون شما شهیدان این خاک که حالا این طور از همیشه دردمندتر است و همه قلم گرفته اند دستشان و رویش خط میکشند: اینجا مال من است و جبهه ی من. آنجا مال تو و حالا بیا بجنگیم با خودمان. بکشیم هم را. همان اتفاقی که شما جانتان را دادید تا نیفتد. ما مدیون شده ایم. وای بر ما. وای بر ما. وای بر ما.

این‌ها را دیشب نوشته بودم. چه دل و چه دین و چه ایمان، همه گشت رخنه رخنه امشب. مبهوت تر از همیشه. خدا به ما جان جزیل و صبر جمیل بدهد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *