علی الدنیا بعدک العفا

شب قبلش پیش خودم فکر کردم برای آن عکسی که تابستان از درختان جنگل گیسوم گرفته ام و خیلی دوستش دارم، کپشن دیگری بنویسم. از آن عکس ها بود که هزار تا متن برایش نوشته‌ام و پیدا کرده ام، اما هیچ کدام انگار بهش نچسبید که پست شود. مثلا یکبار داشتم به تو فکر میکردم و آواز شجریان گوش میدادم که گفت: “ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من/ ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند” انگار یک راست در ذهن من پهلوی عکس جنگل نشست. ولی خب تو که یار من نبودی؛ این چه گله شکایتی میشد به بازی قشنگ نور و سایه بین درختان؟ اصلا به جا نبود. بگذریم، حس خوبی ندارم در این وانفسا دائم بخواهم از تو بگویم. تا دیشبش که گفتم بار دیگر تلاشی کنم برای نوشتن. ذهنم گفت بنویسم که بهترین اتفاق این چند وقت برایم، تمام شدن ترم هفت بوده. یعنی زندگی آن قدر ملال انگیز. و مانده بودم چه طور باز ربطش بدهم به جنگل. باید مینوشتم که دلم میخواهد بعد این همه سختی، به این لحظه از درختان سبز و صدای آسمانی پرندگان برگردم. اما بیخیالش شدم و خوابیدم. فردا صبح که بیدار شدم در جدال چک نکردن گوشی، نهایتا تسلیم شدم و با اولین استوری خواب اول صبح از سرم پرید. سردار، شهید، بغداد، فرودگاه، موشک. کلمات در ذهنم میچرخیدند. احساس بی پناهی از غم بهم دست داد. میدانی؟ یعنی میخواهم بگویم میخواستم به تمام شدن ترم هفت هم مثلا شادی کنم و باز نشد. این قدر بی پناهیم از غم. یعنی خاصیت زندگی این زمان و این مکان همین است. آن که در آمریکا به ترامپ رای داده چون دوست داشته بشنود ما ابوبکر بغدادی را مثل یک سگ زیبا کشتیم، اوج بلاهت کلامی یک آدم، واقعا چه میفهمد اهل اینجا بودن یعنی چه؟ این حجم از قلدری جدا معرکه است. او ابله است و زندگی یکی دیگر سیزده هزار کیلومتر آن طرف تر خاک میشود. چه سیستمی. تبریک بر دنیا. اینجا خاورمیانه است؛ همه به جان هم افتاده اند که کار یکدیگر را تمام کنند و احمقانی از آن طرف دنیا مدام در حال دخالتند و اوضاع لحظه ای بهتر نمیشود. بدتر میشود و تو به این فکر میکنی کجایش اشتباه بود که این طور شده. میدانی، گمانم درستش این بود کلا به این راه نمیفتادیم. که ایده عوض میشد. روش دیگری امتحان میشد. شاید خوب بود یک وقت دیگر به دنیا می آمدیم. اصلا شاید باید یک جای دیگر به دنیا می آمدیم.
اکثرا یا حرف از سندرم میزنند و عکس آفتاب پرست میفرستند که این دسته را فکر میکنم بیشتر نفهمی صفت بارزشان است. یک طور نفهمیدن از لجبازی، یک جور خاصی. یا عکس خونین را اشتراک میگذارند و توصیه ی رفتن به تشییع. شبیه همان دعوت راهپیمایی بهمن. الآن هم مثل بهمن خاصیتی دارد که راهپیمایی در آن اغتشاش نامیده نشود و همه فارع از هر عقیده ای بیایند. البته در مواقع دیگر اینگونه نیست، مخصوصا آبان. عده ای هم این وسط بر تبل نگرانی و ترس از جنگ میکوبند. حق هم دارند. زمین دارد هی ترسناک تر میشود متاسفانه. اینطور است که هر کس ساز خودش را میزند و با دیگری دعوا میکند. من هم همین گوشه و کنار نشسته ام و فکر میکنم یک آدم حسابی دیگر برای عشق به وطن سرش را داد و رفت. باز یک نفر به زمره کسانی پیوست که هیچ کدام ما ناحسابی ها اراده و جرات انجام حتی یکی از کارهای بزرگ حیات شان را نداریم. دیگر حسابشان از دستم در رفته است.
میدانم همین طور دارم زمین و زمان و آسمان و ریسمان به هم میبافم؛ یکی به نعل و یکی به میخ. میدانی دیگر حوصله متن نوشتن درست حسابی را هم ندارم. آن نوشته های فکر شده شسته رفته که حرفش را در خفا بگوید. به جایش نشسته ام و تمام ذهن بی نوا را روی کیبورد خالی میکنم. تلاشم این بود که در این آشفته بازار سعی کنم زندگی کنم. شاد که نه، ولی مثبت بمانم. اما گفتم که؛ جهان جای زندگی نیست دیگر انگار. این چند روز خیلی از آدم‌های مختلف خواندم و یک جمله ای به دلم نشست، همان دیوارنوشت عربی بود که میگفت: سلام بر زمینی که برای صلح آفریده شد و هیچ روزی صلح را به خود ندید.
عرضی نیست دیگر. یعنی روضه ها دارم که بازگو کنم اما خب. اصلش را امام حسین میخواند وقتی عمود خیمه عباس علمدار را بر میداشت: الآن انکسر ظهری. الآن پشتم شکست؛ تا به الآن دلگرمی داشتم و حالا ندارم. این نداشتن بعد از تو سخت تر است. امان از وقتی علی اکبر پاره پاره را در آغوش گرفت و گفت: علی الدنیا بعدک العفا. نمیدانم یعنی واقعا قشنگ تر میشده این درد را بگویی؟ وقتی عزیزت را دیگر نداری و دلت میسوزد از این دنیایی که باید بعد او در آن بمانی. یک زمانی بود و میتوانستی تحمل کنی، حالا دیگر نیست و تو مانده ای و این دنیای پست. گمانم از این بیشتر دل آدم میسوزد. اف بر دنیا بعد از تو.
اف بر دنیا عزیزِ جانم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *